تقدیم به عشق جاودانم
بنام تک دانشجوی دانشگاه عشق
عارفه عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایتها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان. اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام، تعجب مکن. خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رقتار می کنند. عارضات زمان، آنها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش
می سازند. اما من غیر از آنها و همه ی مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده، به قلبم بخشیده ام. و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده، روی زلف تو بنشینم. من یک کوه نشین غیر اهلی، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو، که بره و مرغ نگهداری می کنید متناسب است.
بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم. به تو خواهم گفت چطور. اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا، امید نوازش تو را به من نمی دهد. آنجا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.
دوست کوه نشین تو
احمد
